|
زندگی
|
||
|
دل نیست این دلی که به من دادی آه ای خدای قادر بی همتا |
گهي، گاهي
انگار شبيه من مي شوي تو هم
گاهي،
وقت مرور ورق هاي کهنه و کاهي.
لبريز از تو مي شوم
گهي، گاهي،
وقت شکستن بغضت که مي کشي آهي.
در خاطرات ترک خورده ام
خودم ديدم
بي اعتنا به من و اين دلم شدي راهي.
انگار درمني تو، يا که من در تو
آري خودِ خودمي
گهي،گاهي،
انگار، سرکي به دلم مي کشي
گه و گاهي...
انگار شبيه من مي شوي تو هم
گاهي...
آنگاه که سر به دلم مي کشي
گه و گاهي...
مهسا مرداد 87

با يه تآخير ۵ ماهه دوباره برگشتم اين بار با قلمم اومدم چون ((قلم توتم من است))
علت تاخيرم تو همين مثلا شعر گفته شده دلم ميخواد ديگه تاخير نداشته باشم آخه همتون که ميدونيدکه
((ناگهان چقدر زود دير مي شود))...
روزگاري که دلم پر زتمنا ميشد
اين ورق بستر سرد همه غمها ميشد
همه احساس لطيفم به دمي رفت و رميد
کفتر بام دلم بي سبب از من رنجيد
قلم سبز دلم نام وي از خاطر برد
نام آنکس که به ذات قلمم سوگند خورد
نه دگر دست و دلم ميل نوشتن دارد
نه دگر او به دلم وحي و اميد انگارد
در دلم خاطرهاي هست شبي او ميگفت:
((من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت))
به همين قول و قسم بر قلم قاصر من
مددي تا که بگويم باز هم از تو سخن
مهسا شاهنده تيرماه/87

تا باز هم...
تا باز هم به خدايي ات ايمان بياورم
در محضرت غزل از دل ويران بياورم
تا عاشقانه هاي من همه رنگ خدا شود
با يك نگاهت سروسامان بياورم
تا باز هم به درگهت سر سازش بياورم
بر اين دل تكيده و مهجور رامش بياورم
(( تااين غزل شبيه غزل هاي من شود))
فرصت بده كه باز هم جفت شش بياورم.
مهسا شاهنده 26/11/86
دوست گلم افسانه با شعر زيبايي جواب شعر افسانه که براي ايشون گفتم را دادند که به منظور تشکر از طبع لطيف و قدرداني از دل مهربونش جواب شعر را در وبلاگم گذاشتم
مهسا
به جز با تو نگويم از دل ريش
که تنها با توام بيگانه از خويش
تويي دردانه زيباي قلبم
که دارم دوستت از جان خود بيش
غم ناگفته ام از بر تو داني
تويي با قلب من همراه و هم کيش
تو تنها روح پر مهر جهاني
که تا هستم تو مي ماني کم و بيش
تمام عشق من ارزاني تو
همين اندک بود ناقابلم, پيش
تو اي مهساي شب هاي سياهم
بدان من مات آن مهرم و هم کيش
افسانه حسن زاده 14/8/86
به محبوب ترین و آبی ترین دوستم:
افسانه
بگو با من ز احساس و دل خویش
که دارم دوستت از جان خود بیش
غم نا گفته محزون چشمت
دل صد پاره ام را می کند ریش
تو افسانه ترین احساس پاکی
ز والایی روحت ماتم و کیش
تو تنها عابر این ره نبودی
تمام عاشقان هم دین و هم کیش
تمام بغض خود در من فرو ریز
بزن با گریه ات بر این دلم نیش
مرا بشکن، بسوزان، پرپرم کن
بشو افسانه ام همچون شب پیش
مهسا 12/8/86
با تشکر از دوست عزيز و گرامی آقای داوود ملک محمدی که زحمت کشيدند و شعر اين حقير را نقد و اصلاح کردند
من با خدا
اي خداي مهربان گم كردمت در كوره راه
پر شده حجم گلويم از هوار و داد و آه
باز كن آغوش خود بر بي پناهان اي اله
قل قل قليان دل حاصل همه اشك است و آه
ديرگاهي حرف هايم را نكردي مستجاب
بي اجابت هاي تو من خسته ام زار و تباه
زندگي‘ هي با توام‘ با تو چرا قهري چرا؟
يا كه شايد هم نداري جرأت حتي نگاه
من خدا را دارم و سير از توام اي زندگي
گرچه كردي تو مرا از او جدا هي گاه و گاه.
مهسا 18/4/86
بذر فقر
((فال و عكس و آدامس و دعا
جان بچه ات بخر تو را به خدا))
آه اي كودك خياباني
بچه روزگار بحراني
غم كودكي هاي من كم بود
مادرم پناه و سايم بود
غم من پيش تو چقدر سرد است
دست هايت چه پير و پر درد است
هر نگاه تو عميق و حزين
كرده ويران مرا به يقين
(( وزن كن خودت را آقا جان
به خدا دقيقست اين ميزان ))
وزن اين كودكان بگو چند است
كوله بارشان پر از غم و درد است
ايستاده اي ز كودكي چون مرد
فصل هايت همه خزاني و سرد
گل من كي شكفته اي در باغ
قامتت فسرده‘ غمت هميشه فراق
تو غمت از فراق نان و كتاب
علم يا ثروت است كدام جواب؟
آه اي كودك خياباني
بچه روزگار بحراني
تو كجا فقر را كِشتي؟
ميوه هايش شده به اين زشتي
سينه ام غم تو را كم داشت
نه دگر ندرود هر آنكه‘ آنچه كه كاشت.
مهسا 26/3/86
عصيان
عصيان
بازهم مثل هر شب آسمان
مي چكاند چكه هاي ناز ماه
بارهم مثل هرشب بي پناه
مي شوم خيره به روي توبه ماه
باز هم اي نازنين انديشه ات
مي كند مسخم چويك بي تكيه گاه
بازهم درانتظار يك نگاه
مي زنم خط بر سپيده تا پگاه
باز من روحي زدنيا رانده ام
نازنينم جان من را تو بخواه
بازمن ماندم در اين سوداو آه
منتظر عاصي وچشمانم به راه
باز هم كافر شدم در هجر تو
مي كنم سجده به يادت اله
بازهم من ميشوم غرق گناه
مي كنم ديوار اين دل را سياه.
مهسا 1381
سفر به خير
دوباره لحظه هاي ما پر از تگرگ مي شود
مروربرگ خاطره
دوباره دردمي شود
قسم به شهر خاطره
به دلخوشي ودلهره
دوباره خنده هاي ما به رنگ مرگ مي شود
هميشه در سراي ما
خوشي تمام مي شود
يكي به رسم سادگي فداي راه مي شود
دوباره در نگاه ما
اميد سراب مي شود
تمام آرزوي ما "سفر به خير "مي شود.
مهسا پاييز ۱۳۸۲
با تشکر از دوست بسيار عزيزم جناب آقای حسين فرضی پور به خاطر نقد به جا و زيباشون
قمار باز
در عبور از كوچه هاي صبر تو
جام من افتاد و دين من شكست
ساقي آمد جام ديگر عرضه داشت
جام زهری بود و دل باور نداشت
من زدم جام و شدم شنگول و مست
بازهم غافل كه در جامم چه هست!
خال من سر بود و حكم تو نرس
شاه و بي بي و ده و سرباز مست
مي بريدي با شش و پنج و چهار و هفت و هشت
گفتمت درمانده:آه بازي بس است
تو نكردي اعتنا‘ دست پشت دست.
مرحبا!يارب چه حكمي كرده اي
با توام اصلا حواست با من است؟
من كه مي دانم جهان دون است و پست
پس خدا بازي بس است تا وقت هست.
من كه گفتم نمره ام صفر است و بس
پس بسنج جام من و پيمانه ات
باز هم بازي؟اين دست هم كوت است.
بعد من دست را به كي خواهي تو داد؟
من كه مُردم؛ليك تو صبرت كه هست.
مهسا 10/9/85
{ به روح بزرگ شهيد سيد يحيی مهدوی}
عروج
عروجت را شبی در خواب ديدم
و درخوابم زهستي دل بريدم
من آن تابی که می بايد ندارم
که بر هجرت کنون طاقت بيارم
اجل گلهای ما را می رباید
وبر دلهایمان غم می سراید
ازین پس کودکت حامی ندارد
که شبها سر بر آن بالین گذارد
بیا،مادر که بر راهت نشسته
وطفلت منتظر بغضش شکسته
برادرها کنون قامت خمیده
و ایرانی ز غم قلبش تپیده
خدا غرقت کند در عشق و رحمت
که کردی همسرت همپای غربت
و اکنون خواهرت مانده به حسرت
که باشد دیدنت را گاه و فرصت
تو اکنون حی شدی ،من مانده درغم
زپروازت هنوزم گیج وماتم
تو یحیی بودی وهستی هنوزم
فقط با خاطراتت من بسوزم
پدر،این غم به دل باری کشیده
تو نوشیدی شهادت ،روسپیده
جهان چون تو جوانمردی ندیده
و ایرانی ز غم قلبش دریده
«مهسا 16/9/1384»
سيمرغ
مي چكيد از سقف شب
چكه هاي ناز ماه
مي شكفت در آسمان
خوشه هاي برق راه
مي شنيدم دختري نجوا كنان
خسته از جور زمان
مي كند با آسمان
او نزاعي بي امان
كاي توبا دشمني از بهر چه؟
دشنه بر دلها زني از بهر چه؟
اين همه ننگ و گناه
اين همه تير نگاه
زير سقف نيلي ات ‘مي درد قلب پگاه
اي كه هستي شاهد اين ماجراها روز وشب
برفروز از خرمن زيباي خود
رعدي از جنس بلور
برشكن بام دروغ خويش را
كن تو رسوا قلب هر حراف بد انديش را ...
دخترك آهسته گم شد در پس آن كوچه ها
آري انسان نيست شد در پس ديوار رنگين گناه
آسمان ! او شاهد اين قصّه هاست
مي خورد گام گناه استوار استوار روي سنگفرش هوسناك فساد
روشنيها مي روند گم شوند د رپشت قاف
آه ‘ آن دختر كجاست ؟
عاقبت روزي شود روشني خوبي عيان
همچو سيمرغ از قفاي كوه قاف.
«مهسا»
لحظه ها را در ياب
تو هنوز در خوابي ونمي داني كه
حجرالاسود ما اين دل كولي بي سامان است
چشم بر هم زدني خانه شيطان است
لحظه اي هم شايد مأمن ايمان است
يا سراب سردي از خيال نان است
در دل بعضي هم تكه اي سيمان است
تو هنوزدر خوابي و نمي داني كه
در دل بعضي ها‘هاله ايمان نيست
روح درمانده شان خانه ويرانيست
باطن و منطقشان بر سر پيمان نيست
با نداي دلشان دوري وحرمانيست!
در هواي نيكان دردشان درمان نيست
پاي اندر گلشان ساحل وجدان نيست
تو هنوز در خوابي و نمي داني كه
در دل بعضي هم نور ايمان باقيست
ظلم وترديد فانيست
آخرين حيله دهر لجه ناكاميست
اهرمن زندگيش روشن از بد ناميست
لحظه اي چشم ودلت را بگشا
تا سراي ايمان راه چنداني نيست
"فرصتي دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست"
ناگزير خانه ما از همين خاك دنيست
روح سرگشته ما راهي بي بدليست
"لحظه ها را در ياب چشم فردا كور است"
«مهسا»
بازي تقدير
تشويش هم از حد گذشت
بازي مكن با من خدا
از غم درون سينه ام كوه يخي آمد پديد
نه ذوب از سوز دلي
نه نرم با راز دلي
هستم خمار قصه ناگفته روز ازل
كز درد نقش مُهر تو بر لوح من خورده رقم
آخر چرا رنج و بلا از حد برون شد اي خدا؟
من سوختم زين رنج و غم
پس نيستم بازي دگر
با من مكن بازي خدا
ترسم بسوزم عالمي از گريه و سوز جگر
رحمي به عالم اي خدا
من را مسوزان بيش و كم تهديد هم از حد گذشت
تو ديده پوشاندي ز من
خواهي كه رو گردان شوم ؟
وز درگهت مأيوس و وامانده تر از شيطان شوم ؟
لغزيده پاي غيرتم
سيگار صبر من تمام
خاكستر ايمان من خاكي شد و بر باد رفت
وين كفر هم از حد گذشت
تو قهر كردي با دلم
با من مكن اين فتنه ها
تابم بريد از امتحان
مردودم و هيچم دگر
صفرم در اين بُعد جهان
من نيستم بازي دگر
بازي مكن با من خدا
با من مكن بازي خدا.
مهسا15/10/83
دل سنگ
باز من مي گويم:
عشق دروغ محضي ازتپش وضربان نبض است
مثل حرف قافش پوچ پوچ پوچ است
بازهم ميگويم:
زند گي بايد كرد
باهمه سنگدلي
عشق را بايد كشت
كشت عشق بيگاريست
چونكه عشق پوشاليست
سينه ات خالي باد
ازمحبت ازمهر
زند گي بايد كرد
با همه سنگد لي
زنده باد سنگد لي
دل همين خاك وگل است
سنگ هم خاك وگل است
جنس دلها سنگ است
دل انسان سنگ است
زنده باد سنگد لي
من كنون دلسنگم
من خودم هم سنگم
سنگ تيپا خورده ازهمه دور زمان_
سنگها مقتدرند سنگها جاويد ند
سنگ باش وجاويد
زند گي كن اي سنگ
زندگي شيرين است با همين دلسنگي
سنگ دل خالي باد
از محبت ازعشق
دل اگر عشق دارد
دل كه نيست ظرف سفالي پوچ است
چونكه عشق توخاليست
اول وآخر آن خالي وپوشاليست.
سنبل پوچي آن حرف عين وقافست
بازهم ميگويم:
زندگي بايد كرد
باهمه سنگدلي
زنده باد سنگدلي
زنده باد دلسنگي.
مهسا