تبليغاتX
زندگی
دل نیست این دلی که به من دادی آه ای خدای قادر بی همتا

 

دولت سراي تو

هروقت كه مي­نوشته­ام خطي براي تو

مي­گفتم اين دگر آخرين بيتي براي تو

 

جبر است اين خطوطي كه تو نقش مي­زني

پس هرچه مي­كنم گناه آن هم به پاي تو

 

فكر كن ببين كه كجا آفريديم

اينجا جهنم است يا ته دولت سراي تو؟

 

گفتند پاسخم دهي گر بخوانمت،

من مُردم از اين همه دعا و ثناي تو!

 

ظرفيتم پر است ز خوان مروتت

ديگر ندارم اي خدا تاب بلاي تو!

 

آمد به سر زمان عمل به وعده­ات

من قهر كرده­ام دگر، اين هم سزاي تو

 

جام مرا ببين كه هفت خط آن پر است

ديگر به كام من نريز، تورا به رضاي تو!

مهسا شاهنده

 ۹/۴/۸۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 9:55 PM  توسط مهسا شاهنده  | 

با اقتباس از كتاب شازده كوچولو نوشته دوسنت اگزوپري

 

شازده و گل

شازده شما رنگ و ريا نداشتين!

تو سينه اتون اما و یا نداشتین!

 

يكي ميگفت خداي شعرام شدي

سياهي رو، پيشوني ماهم شدي!

 

شازده شما فازتون اينجور نبود!

يادتونه قول و قرارا چي بود؟

 

شازده غروب سياره دلگير نبود

سفرهاتون اين همه دير دير نبود!

 

شازده كجا قولاتو جا گذاشتي؟

به حرف كي پارو گلا گذاشتي؟

 

شازده خودت قاضي بكن كلاتو

بذار اونو بالاتر يه هوا، تو!

 

نه من ديگه اهلي و رامت ميشم

نه تك گل سياره، خامت ميشم!

 

شازده هنوز خيالتون شازده اين؟

عرض بكنم تخته هاتون باخته اين!

مهسا شاهنده ۲۲/۱/۸۹

دوست عزيزم وحيده جواب شعر من رو از قول شازده به من داد كه از بس قشنگ بود حيفم اومد بقيه نخونن اين هم جواب شعر:


گل و شازده

خانم گل از رنگ و ریا بیزارم
دل که نگو یه مجنون بیدارم


درسته که عاشق چشمات شدم
رو سیاه شعر و غزلهات شدم

درسته از بدقولیام دلگیری
از همه ی عاشقا عالم گیری

ولی گلم بخت منم راه نداشت
سیارمون ستاره و ماه نداشت

باور بکن حسودا چشمم زدن
بین منو تو رو همش خط زدن

خانم گلم ، مرهم این زخم باش
دار نزن قاضی با رحم باش

بدون تو سیارمون خالیه
این دل دیوونه من حالیه

شازده دیگه بدون تو شازده نیست
این بازیم بی بی ش تویی باخته نیست

وحيده۲۳/۱/۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 10:10 PM  توسط مهسا شاهنده  | 

دوست گلم افسانه با شعر زيبايي جواب شعر افسانه که براي ايشون گفتم را دادند که به منظور تشکر از طبع لطيف و قدرداني از دل مهربونش جواب شعر را در وبلاگم گذاشتم

 

مهسا

  

به جز با تو نگويم از دل ريش

که تنها با توام بيگانه از خويش

 

تويي دردانه زيباي قلبم

که دارم دوستت از جان خود بيش

 

غم ناگفته ام از بر تو داني

تويي با قلب من همراه و هم کيش

 

تو تنها روح پر مهر جهاني

که تا هستم تو مي ماني کم و بيش

 

تمام عشق من ارزاني تو

همين اندک بود ناقابلم, پيش

 

تو اي مهساي شب هاي سياهم

بدان من مات آن مهرم و هم کيش

 

افسانه حسن زاده 14/8/86

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:55 PM  توسط مهسا شاهنده  | 

به محبوب ترین و آبی ترین دوستم:

افسانه

 

بگو با من ز احساس و دل خویش

که دارم دوستت از جان خود بیش

 

غم نا گفته محزون چشمت

دل صد پاره ام را می کند ریش

 

تو افسانه ترین احساس پاکی

ز والایی روحت ماتم و کیش

 

تو تنها عابر این ره نبودی

تمام عاشقان هم دین و هم کیش

 

تمام بغض خود در من فرو ریز

بزن با گریه ات بر این دلم نیش

 

مرا بشکن، بسوزان، پرپرم کن

بشو افسانه ام همچون شب پیش

مهسا  12/8/86

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:12 AM  توسط مهسا شاهنده  | 

با تشکر از دوست عزيز و گرامی آقای داوود ملک محمدی که زحمت کشيدند و شعر اين حقير را نقد و اصلاح کردند

 

من با خدا

 

اي خداي مهربان گم كردمت در كوره راه

پر شده حجم گلويم از هوار و داد و آه

 

باز كن آغوش خود بر بي پناهان اي اله

قل قل قليان دل حاصل همه اشك است و آه

 

ديرگاهي حرف هايم را نكردي مستجاب

بي اجابت هاي تو من خسته ام زار و تباه

 

زندگي‘ هي با توام‘ با تو چرا قهري چرا؟

يا كه شايد هم نداري جرأت حتي نگاه

 

من خدا را دارم و سير از توام اي زندگي

گرچه كردي تو مرا از او جدا هي گاه و گاه.


مهسا  86/4/18


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:33 PM  توسط مهسا شاهنده  | 

 { به روح بزرگ شهيد سيد يحيی مهدوی}

عروج

 

عروجت را شبی در خواب ديدم  

و درخوابم زهستي دل بريدم

من آن تابی که می بايد ندارم

که بر هجرت کنون طاقت بيارم

 

اجل گلهای ما را می رباید

وبر دلهایمان غم می سراید

ازین پس کودکت حامی ندارد

که شبها سر بر آن بالین گذارد

 

بیا،مادر که بر راهت نشسته

وطفلت منتظر بغضش شکسته

برادرها کنون قامت خمیده

و ایرانی ز غم قلبش تپیده

 

خدا غرقت کند در عشق و رحمت

که کردی همسرت همپای غربت

و اکنون خواهرت مانده به حسرت

که باشد دیدنت را گاه و فرصت

 

تو اکنون حی شدی ،من مانده درغم

زپروازت هنوزم گیج وماتم

تو یحیی بودی وهستی هنوزم

فقط با خاطراتت من بسوزم

 

پدر،این غم به دل باری کشیده

تو نوشیدی شهادت ،روسپیده

جهان چون تو جوانمردی ندیده 

   و ایرانی ز غم قلبش دریده  

         

                                                                            «مهسا  84/9/16»


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 5:56 PM  توسط مهسا شاهنده  |