تبليغاتX
زندگی
 
زندگی
 
 
دل نیست این دلی که به من دادی آه ای خدای قادر بی همتا
 

این شعر تقدیم به کسیه که با اومدنش نه فقط روح ویرون منو آباد کرد بلکه خدا رو به لحظه لحظه های زندگیم برگردوند، بعد از اومدنش همه شعرام رنگ خودشو گرفت و بوی دلشو آخه دلش پر از خداست اما نمیدونم چرا دیگه دلم نمیخواد جز خودش کسی شعرامو کامل بخونه شاید فقط برای اینکه به سئوال دوستانی که ازم میپرسن هنوزم شعر میگی جواب داده باشم وبلاگمو به روز میکنم،

شایدم اینجوری بتونم فقط بهش یک ذره از مکنونات قلبمو نشون بدم فقط یه قطره از یه دریارو نه بیشتر...

مسیح دل

 

چینی بشکسته قلبم تو را از من تمنا می­کند

عشق تو در قلب من آشوب و غوغا می­کند

.

.

.

تا ابد پیوند زدند روح مرا با روح تو

چون تو کردی با دلم آنچه مسیحا می­کند

.

.

. 

 مهسا 11/4/88

روزت مبارک

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:27 AM  توسط مهسا شاهنده  | 

چه اسفندها آه چه اسفندها دود كرديم

براي تو اي روز ارديبهشتي

كه گفتند همين روزها ميرسي از راه(قيصر)

با اومدنت تمام روزهاي من ارديبهشتي شد عزيزم تولدت مبارك

ميلاد زندگي

 

هنوز هم اميد هست،

براي دل سپردگي

كسي دوباره آمده،

پر از شراب زندگي

به چشم من سراب بود،

نشاط و عاشقانگي

خدا مرا ز نو سرود،

به شعر ناب زندگي

چو آمدي بهار شد

تمام فصل زندگي

نفس شدي به سينه ام،

شدم خراب زندگي

تولدت، بهشت من

حيات و جاودانگي،

تو بهترين نگاره اي

درون قاب زندگي

مهسا  31/1/88

 

‌‌

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:56 PM  توسط مهسا شاهنده  | 
دلم میخواد هر لحظه برای تو از خودت بنویسم تا بدونی که چرا دوست دارم اونوقت قطعا خودت عاشق خودت میشی شاید حتی عاشق تر از من...

اما نمیتونم بنویسم آخه دیگه هیچکدوم از نوشته هام راضیم نمیکنه چون انقدر دوستت دارم که هیچ واژه ای تاب نمیاره این همه عشق رو تو خودش جا بده و به تو هدیه کنه

فعلا این آخرین چیزیه که برات نوشتم میخواستم روز عشق با خط خودم برات بنویسم اما امان از این دل کوچیک من که طاقت نیاورد ولی فکر نکنی همه اش همینه یه کمشو برات اینجا مینویسم بقیه اش باشه همون روز عشق میدم دست خودت که فقط خودت بخونیش، اما عزیزم آخر همه اینا بازم تنها چیزی که شاید فقط یک هفتم (البته یک هبتم) علاقمو بهت نشون بده این جمله اس (( دوستت دارم قلب من))...

مسافر کویر

تو سایه سار عشق و من،

.

.

.

نسیم هر تنفست،

چو جان به ...

.

.

.

تو از تبار زندگی،

... منم که زنده می­شوم.

مهسا شاهنده

دوستت دارم را با من بسیار بگو...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:52 PM  توسط مهسا شاهنده  | 

می­خوام این بار متفاوت با سایر دفعه­ها بنویسم می­خوام بدون شعر، بدون آهنگ، بدون وزن تو بی­وزنی مطلق، خیلی ساده و بی­پیرایه بنویسم.

تازه الان حس می­کنم این بار خیلی فرق داره، من که فرقی نکردم اما مطمئنا تو فرق داری.

بازم اگه بنویسم همه می­خوان بدونن واسه کی و واسه چی اینو نوشتم این دفعه نمی­خوام به کسی جواب بدم اگرم بپرسن می­گم اینو فقط خودم می­دونم و خودش به قول بچه ها: ((فقط خودم ... فقط خودت...))؛ خودتم می­دونی یه تار از موهای عسلتو به صد تا دنیا نمی­دم.

 می­خوام برم بالای یه کوه داد بزنم دوستت دارم اصلا می­خوام با خودت برم می­خوام که دنیا بدونه یک نفر هست که درست وقتی اومد تو زندگیم که زندگیم دو رنگ شده بود... سیاه و سفید اما حالا هفت تا شده مثل یه رنگین کمون خوشگل که بعد اشکهای من ظاهر شد و دنیامو قشنگ کرد:

سیاه بود و سفید رنگین کمانم    زدی هفت رنگ خوش ای...

خودتم می­دونی وقتی نگاهم می­کنی منو به آتیش می­کشی اما فکر می­کنم اون لحظه بهشت هم چنین لذتی بهم نده که نگاه تو بهم می­ده:

جهنم و بهشت من همین نگاه و چشم توست...

 می­خوام اینم بدونی که من از ته دلم هفت تا دوستت دارم آخه دیگه نمی­دونم بعد هفت بازم عددی هست که بگم یا نه پس قد همون هفتای بچگیا دوست دارم...

این همه گفتم و گفتم که خیلی ساده بگم دوستت دارم آخه هیچی ساده­تر و پرمحتواتر از این پیدا نکردم که بخوام بگم.

مهسا ۲۷/۸/۸۷

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:1 AM  توسط مهسا شاهنده  | 

تا باز هم...

 

تا باز هم به خدايي ات ايمان بياورم

در محضرت غزل از دل ويران بياورم

تا عاشقانه هاي من همه رنگ خدا شود

با يك نگاهت سروسامان بياورم

 

 

تا باز هم به درگهت سر سازش بياورم

بر اين دل تكيده و مهجور رامش بياورم

(( تااين غزل شبيه غزل هاي من شود))

فرصت بده كه باز هم جفت شش بياورم.

مهسا شاهنده 26/11/86

 تا اين غزل شبيه غزل هاي من شود چيزي شبيه عطر حضور شما كم است

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:3 AM  توسط مهسا شاهنده  | 

دوست گلم افسانه با شعر زيبايي جواب شعر افسانه که براي ايشون گفتم را دادند که به منظور تشکر از طبع لطيف و قدرداني از دل مهربونش جواب شعر را در وبلاگم گذاشتم

 

مهسا

  

به جز با تو نگويم از دل ريش

که تنها با توام بيگانه از خويش

 

تويي دردانه زيباي قلبم

که دارم دوستت از جان خود بيش

 

غم ناگفته ام از بر تو داني

تويي با قلب من همراه و هم کيش

 

تو تنها روح پر مهر جهاني

که تا هستم تو مي ماني کم و بيش

 

تمام عشق من ارزاني تو

همين اندک بود ناقابلم, پيش

 

تو اي مهساي شب هاي سياهم

بدان من مات آن مهرم و هم کيش

 

افسانه حسن زاده 14/8/86

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:55 PM  توسط مهسا شاهنده  | 

به محبوب ترین و آبی ترین دوستم:

افسانه

 

بگو با من ز احساس و دل خویش

که دارم دوستت از جان خود بیش

 

غم نا گفته محزون چشمت

دل صد پاره ام را می کند ریش

 

تو افسانه ترین احساس پاکی

ز والایی روحت ماتم و کیش

 

تو تنها عابر این ره نبودی

تمام عاشقان هم دین و هم کیش

 

تمام بغض خود در من فرو ریز

بزن با گریه ات بر این دلم نیش

 

مرا بشکن، بسوزان، پرپرم کن

بشو افسانه ام همچون شب پیش

مهسا  12/8/86

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:12 AM  توسط مهسا شاهنده  | 

با تشکر از دوست عزيز و گرامی آقای داوود ملک محمدی که زحمت کشيدند و شعر اين حقير را نقد و اصلاح کردند

 

من با خدا

 

اي خداي مهربان گم كردمت در كوره راه

پر شده حجم گلويم از هوار و داد و آه

 

باز كن آغوش خود بر بي پناهان اي اله

قل قل قليان دل حاصل همه اشك است و آه

 

ديرگاهي حرف هايم را نكردي مستجاب

بي اجابت هاي تو من خسته ام زار و تباه

 

زندگي‘ هي با توام‘ با تو چرا قهري چرا؟

يا كه شايد هم نداري جرأت حتي نگاه

 

من خدا را دارم و سير از توام اي زندگي

گرچه كردي تو مرا از او جدا هي گاه و گاه.

 

مهسا  18/4/86 

 

تا كي به تمناي وصال تو يگانه ؟ 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:33 PM  توسط مهسا شاهنده  | 

 { به روح بزرگ شهيد سيد يحيی مهدوی}

عروج

 

عروجت را شبی در خواب ديدم  

و درخوابم زهستي دل بريدم

من آن تابی که می بايد ندارم

که بر هجرت کنون طاقت بيارم

 

اجل گلهای ما را می رباید

وبر دلهایمان غم می سراید

ازین پس کودکت حامی ندارد

که شبها سر بر آن بالین گذارد

 

بیا،مادر که بر راهت نشسته

وطفلت منتظر بغضش شکسته

برادرها کنون قامت خمیده

و ایرانی ز غم قلبش تپیده

 

خدا غرقت کند در عشق و رحمت

که کردی همسرت همپای غربت

و اکنون خواهرت مانده به حسرت

که باشد دیدنت را گاه و فرصت

 

تو اکنون حی شدی ،من مانده درغم

زپروازت هنوزم گیج وماتم

تو یحیی بودی وهستی هنوزم

فقط با خاطراتت من بسوزم

 

پدر،این غم به دل باری کشیده

تو نوشیدی شهادت ،روسپیده

جهان چون تو جوانمردی ندیده 

   و ایرانی ز غم قلبش دریده  

         

                                                                            «مهسا  16/9/1384»

 

     دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد              

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 5:56 PM  توسط مهسا شاهنده  | 
 
  بالا